نویسنده : فاطمه ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸

منقل شدم به:

                        http://gh-k.persianblog.ir








نویسنده : فاطمه ; ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦

این آخرین پست منه! دوم مهر از وبلاگنویسی استعفا میدم(شاید اگه یه مدت تو خودم باشم بهتر باشه)!عمر این وبلاگم تموم شده، شاید یه وقتی برگشتم با یه وبلاگ جدید!

خسته شدم از دلهره‌هایی که هرگز نداشتم و همیشه بچه‌های دور و برم توش غرق بودن! خسته شدم از اینکه بخاطر نداشتن همچین دلهره و اضطرابی ملامت شدم یا اینکه مورد توجه قرار گرفتم، فقط بخاطر اینکه دغدغه‌های من هیچ شباهتی به دغدغه‌های اونا نداره!

خسته شدم از روزمرگیی که مهر دانش‌آموز بودنه و تفریبا همه دورو بریام(اعم از خرخون و غیر خرخون) همه درگیرشن!خسته شدم بس که بخاطر فرار از این روزمرگیی عصبی کننده، انگ دانش‌آموز نبودن و  گستاخ بودن بهم خورده! خسته شدم از اینکه بخاطر این نبودن(روزمره نبودن) کاشی پشت در کلاس جای خوبی بوده واسم!

حالم از روزمره شدن و دلهره‌های چرند بهم میخوره، همینه جرمم!

حالا قراره دوباره پامو بذارم توی اون هتل شونصد ستاره که همه بچه‌هاش از یه قماشن(شاید جز عده انگشت شمار)، جایی که هر کی هر غلطی خواست می‌کنه و بعد با معجزه نمره(از نوع بالا و از جنس خرخونی) یه ماله می‌کشن رو همه خرابکاریاشون!

ترجیح می‌دم یکی دو تا کتاب متفرقه و چن تیکه کاغذ تو کیفم باشه تا سر کلاس بجای گوش دادن به اراجیف معلما یا یه چیزی که حداقل ارزش خوندن داشته باشه بخونم یا اراجیف خودمو بنویسم(شاید دلم خنک شه)!

راحت بگم: من حالم از این سیستم آموزشی که همه رو یه جور بار میاره بهم میخوره! میترسم دوران تحصیل(بخوره تو سر اون سیستم آموزشیشون) تموم شه و من ببینم هیچی جز چرت و پرتایی که نسل در نسل در حال منتقل کردنن یاد نگرفته باشم!

من که انسانیم شاید چارتا جامعه شناسی و فلسفه و روانشناسی داشته باشم(اونم در حد گل کلم)، بعد فکر می‌کنم اونی که ریاضی تهش تو زندگی جز چن تا فرمول و راه حل چیزی واسش میمونه(من کلا با تجربیا کاری ندارم)؟؟؟

این سال تحصیلی هم شروع میشه با تمام بدبختیاش، تموم میشه با تموم بدبختیاش!

در ضمن، بابایی گرامی خودم یه فرهنگی،یه معلم قدیمی(هر چند فکر نمیکنم از اونایی بوده باشه که ...)!

نقطه، ته خط .








نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۱

اینجا، طبقه چهارم ساختمان بهار است.

ساعت یک بامداد...

و من حدودا یک ساعتی می‌شود که به دیوار کناری پنجره اتاقم تکیه داده‌ام.

و من هنوز هم نور مبهم تیر چراغ برق پای ساختمان را تنها به وسعت پنجره اتاق می‌بینم.

باران ریز غافلگیرم می‌کند!

آرزو میکنم، تا شاید خدای اولین باران پاییزی بر آورده اش کند...








نویسنده : فاطمه ; ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤

روزه‌ی گناه می‌گیرم...

هر ثانیه‌ی زمان را، با سیب‌های سرخ ابلیس، افطار می‌کنم...

و باز هم مدعیم...

نمازهایم ولی بوی توبه می‌دهند!

خدا فریاد می‌زند:مدعی باش...

من آرام زمزمه می‌کنم:دیگر مدعی نیستم!

 








نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٤

یکی دو ماهی هست که نه حوصله‌ی خوندن دارم نه نوشتن...

نسیم سرد لای پنجره شکاف می‌زند

پرده می‌پرد مباد دامنش به گوشه‌ی شمال غرب پنجره گره خورد

هواله نورهایی از بهشت، از کنار پنجره، از همان گوشه‌ای که پرده غایب است، عبور می‌کنند

نورها درون این اتاق شبزده، شبانه پرسه می‌زنند

دوباره از همان عبورگاه قبل، قاصدک عبور می‌کند

من از نگاه ساده‌اش عبور می‌کنم، اسیر بوده است

اسیر مشت دیگری که زمزمه هوار کرده است

قاصدک هنوز هم، از همان زمان آدمیکه سیب خورد، اسیر این اسیر مشت بودن است،اسیر این جنون مرگبار...

در شنود پر صبور قاصدک، سکوتوار فاش راز می‌کنم!

عاقبت، در نهان گوشه‌ای، سایه‌ی نبود در شب صبور سنگ پر جنون بی صدای باد برده را، نهان خواب می‌کنم...

شبانه خواب می‌کند که در دم سپیده دم فرارهای بی امان خسته‌اش، اسیر مشت دیگری کند

گوشه‌ی جنوب ماه، از کنار پنجره، با ستاره، آسمان، ابر و مه، من و زمین ، تئاتر می‌دهد...

ولی بدا بحال من که در نمایش شبانه سیاه، اسیر دست خوابهای خسته‌ام...








نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٠

حس نوشتن ندارم، خلاصه میگم:

کم کم دارم عاشق این برق رفتنا میشم!جدی میگما، شوخی نیست...

مخصوصا وقتی شبا میره، ته سکوت میشه...

نه جارو برقیی که رو اعصاب باشه نه تلویزیونی که واسه خودش عربده بکشه هیشکی هم حواسش بهش نباشه نه کامپیوتری که من اینطوری بیام اینجا چرت و پرت بنویسم و کلا خداحافظ مسخره بازیهای برقی...








نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۳

موهایم را رنگ تجزیه کرده‌ام،

پلک‌هایم بی حرکت،چشمهایم خیره به آسمان، رنگ می񨀾بازد،

نفسهایم شماری ندارند

لبخندهایم پنهان کردنی نیست،

گوشهایم سمفونی سکوت را انتخاب می‌کنند،

انگشتهایم با بند بندش بی قید و بند رها می򇰎شوند،

استخوانهایم بوی مرگ میدهند،

بدنم دیگر سرد سرد است...

با خودم اینها را می‌گویم و خودم را در خیالاتم می‌کشم،تازگی‌ها خیالاتم لمس کردنی شدند!

بله،خودم را به مرگ می‌زنم، به یاد مرگ بازی‌های کودکی با بچه‌ها...

خودمان را نقش زمین می‌کردیم و می‌گفتیم هر کس بیشتر و بهتر بمیرد برندست...

ساده بود...

حالا خودم را به مرگ می‌زنم، تا شاید آن روزکه زنگ خانمان را زدند، زهره‌ام قبل از هر حرفی نترکد و زودتر از موعود بمیرم.

اما خوب که فکر می‌کنم می‌بینم گاهی مرگ بازی روی چمنهای پارک کنار خانه ،از چای داغ عصرگاهی هم بیشتر می‌چسبد...








نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩

خب من نمیخواستم چن وقت بنویسم، راستش میخواستم نوشته‌هامو جمع و جور کنم و یه سری هم متن نیمه کاره دارم که هنوز هم بهشون دست نزدم! اما خب فعلا بی خیال رفتن شدم!

اما این پستم فرق داره با بقیه! شاید بعدا از این پستا داشته باشم!

شیطون و خرابکار:شیطان

 وقتی بدنیا اومد من نبودم، 4 سالش که شد منم اومدم! پس رسما بی خیال اون 4 سال اول میشم چون کلا هیچی یادم نمیاد! از اون دوران یه لباس بافتنی بامزه مونده که هر چی به مخم فشار میارم که بگم انقد بوده اصلا مخم راه نمیده!

از 5- 8 سالگیشم که عمرا خودم یادم بیاد!خب من اون موقه فقط 4 سالم بود!

و اما 9 سالگیش: اون موقع هنوز با هم خوب بودیم!عکسا هم شواهدی از روابط خوب ما بود!

 اون موقع ساکت بود و مظلوم یا اگرم نبود ما با هم زیاد کاری نداشتیم! فقط یادمه همیشه کتاباشو میگرفتم دستم و ادای خوندن در میاوردم(کتاب و میگرفتم جلوم بعد از خودم شعر در میاوردم میخوندم که مثلا بقیه فکر کنن اون شعر تو اون کتابس بعد فکر کنن من بلدم بخونم، یه کم زیادی خنگ بودم اون موقه)! همیشه هم موقع مشق نوشتناش میچسبیدم بهش!

و اما 10 سالگیش: تازه فهمیدم با چه آدمی دارم زندگی میکنم! هر چند یادمه اون موقه ها همیشه با هم فوتبال بازی میکردیم و بعد اون مهربون بازی در میاورد که مثلا من ببرم، فکر میکرد من خنگم نمیفهمم!

ولی از اون الاکلنگ بازیا نمیگذرم! آخه تو حیاطمون یه الاکلنگ داشتیم که همیشه با هم بازی میکردیم همیشه منه بدبخت و اون بالا نگه میداشت منم کوچولو بودم نمیتونستم بیام پایین! هر وقت بازی میکردیم قبلش کلی قسم میخورد که باشه اذیت نمیکنم ولی بازم ...

یادمه اون موقه ها چن تا جوجه رنگی گرفته بودیم ، مال اون نارنجی بود مال من صورتی، من از پاهاشون خیلی بدم میومد، اونم همیشه پاهاشونو میگرفت طرف من!منم جیغ بنفش...

و اما 11 سالگیش: ما خونمونو عوض کردیم و دیگه از اون حیاط خبری نبود! تازه اون موقه بود که حضور یه هیولا رو حس کردم!دعواهای وحشتناک ما شرو شده بود! عین جنگ مغولا! منم تازه رفته بودم کلاس اول! یادمه یه بار واسه روز دانش آموز بهمون یه ساعت و یه جوجه (از این عروسکا که را میره)دادن، بعد من رفتم بیرون برگشتم دیدم دل و روده هر دوشون نقش زمینه!بعد منم جیغ بنقش...

و اما 12 سالگی تا 13 سالگی: تمام این مدت به جیغ بنفش من گذشت! به جون خودم همیشه هم تقصیر اون بود!

14سالگیش: وارد دبیرستان شده بود، از من بدتر هیچ وقتم درس نمیخوند!بالاخره ما نفهمیدیم سال اول و چیجوری قبول شد(آخه نمرشم خوب شد)!بابام میگه باهوشه ولی من از اون جایی میشناسمش میدونم خنگه و من هنوز یه معما دارم که اون چیجوری قبول شد(آخه بدبختی تو تقلب هم بی عرضه ترین بود)!اون موقه یه ذره آروم تر بود و زیاد کاری به کار هم نداشتیم!

 15 سالگیش: کلا تعطیل بود!قهقهه

17 سالگیش: یادمه من اون موقه ها عاشق چسب بودم، بعد یه بار اون اومد سه تا از انگشتامو با چسب قطره‌ای چسبوند به هم، بعدشم که انگشتامو جدا کردم پست انگشتامم کنده شد! یه بارم هویه داغو داد دستم گفت سرده بعد من گرفتم احساس کردم دستم داره ذوب میشه!

18 سالگیش: واسه کنکور میخوند، اونم کنکور ریاضی! همیشه در اتاقش قفل بود! من که نمیفهمیدم بالاخره تو اتاق درس میخونه یا خوابه یا نمیدونم دیگه! بعد که کنکور داد رتبش این ... شد ! رتبش بد نبود راحت میتونست قبول شه ولی یه جوری انتخاب رشته کردکه هیچ جا قبول نشه! آزاد مهندسی شیمی تهران قبول شد که قرار بود بره ولی خب نمیدونم چرا نرفت(اون موقه‌ها عاشق شیمی بود)!

19 سالگیش: از اون جایی که سال قبلش نرفت دانشگاه دوباره شروع کرد بخونه(که البته هیچی نمیخوند،اونروز داشتم تو کاغذ باطله ها میگشتم دنبال یه کاغذی یه دفعه کاغذای برنامه ریزیشو اون وسط پیدا کردم، هفته ای 1 ساعت درس میخونده،حداکثرش هفته ای 5 ساعت بوده، یعنی حدودا روزی 45 دقیقه)!

بعد رفت کنکور داد دوباره رتبش شد این ...(یه سال الکی همه رو علاف کرد)! بعد بابام گفت امسال همه چی و همه جا انتخاب رشته میکنی، امسال دیگه باید خودتو بچپونی تو دانشگاه! بعد از انتخاب رشته درخشانش دیدیم  مهندسی شهرسازی روزانه رشت قبول شده که البته میخواست بره که نرفت!

بعد دید آزاد، تهران، مهندسی نفت قبول شده بعد دید که این هم بهتره هم تهرانه ، رفت نفت! بعدشم شد یه آقای سر تا پا نفتی!

بعد الان امتحاناشه ، بعد اونوقت یکی از امتحاناشو بجای ساعت 1 ساعت 3 رفت بعدشم دید که  بدبخت شده! احساس ضایع شدن کرد بعدشم احساس بدبختی و اندکی هم افسردگی!

اومد خونه داشت واسه ما تعریف میکرد که تو اتوبوس نشسته بوده دو تا پیرزن پر حرف که همش از مادر شوهر و عروس و هر کی دم دست باشه حزف میزنن نیشسته بودن پشت صندلیش بعد این اون وسط کلی اضطراب داشته اعصباش عصبی شده(کلمه اضطرابو که گفت هممون ترکیدیمخنده تا سه ساعت داشتیم فکر میکردیم تو این همه سال اصلا اضطراب واسش تعریف شده بوده یا نه آخه خیلی سرخوش بود)! 

الانم دو تا امتحان داشت که کلا هیچی نخونده بود! بعد افسرده منو نگاه کرد بعد گفت به من روحیه بده بعد من هیچی نداشتم بگم، بعدش منم افسرده نگاهش کردم!بعد نگاهای افسرده به هم گره خورد بعد دیدم قیافش این شکلی شده: نگراناسترسگریه

منو داداشیم الان دیگه ته رابطه مسالمت آمیزیم ! 








نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢

این شاید فعلا آخرین پستم باشه یه چن وقتی دیگه بروز نمیکنم! اگر نظراتتونم دیر تایید شد ببخشید دیگه! هر وقت برگشتم خبرتون میکنم!

دیروز یادت رفته بود جانمازت را از کنار باغچه برداری،باران زد ،خیس شد...

جانمازت را که دیدم هوس چیدن گلهای محمدی صورتی رنگ باغچه را کردم، چیدم و در جانمازت جا گذاشتم...

چیدم به یاد آنروزهایی که تسبیح میساختی از گلبرگهایش، یادت هست؟

 نخ میخواستی،تکه ای سوزن، به من تسبیح لطافت را میدادی و من با دستان کوچکم هواللطیف هایم را رویشان مهر میکردم با لبانم...خوب یادم هست...

هنوز عطر شان یادت هست؟

یادم هست که دستانم در قنوتهایم پر از گلبرگ‌های صورتی بود...

جانماز سپیدم پر بود از رنگ صورتی تو...

مهرم هم غرقه بود در دانه دانه‌ی آن...

جانمازت را کنار قرآنت روی تاقچه گذاشتم، یادت نرود برای نماز صبح تسبیح محمدی هایم را در سجاده ام جا بگذاری...

راستی یادم رفت بگویم که آن ها تنها برای تو بود، یادت نرود باور کنی...

         

                           








نویسنده : فاطمه ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦

اه،حوصله این مجله مزخرفم ندارم!

پا میشم،همایون شجریان(نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل ...)و میذارم، صدارو  میبرم بالا ،دوبار دراز میکشم،دستامو میذارم رو صورتم و تاریک میکنم،بلند زمزمه میکنم آهنگو...

نهایت آرامش...

بلند میشم میرم کنار پنجره،الانه که بارون بگیره...

هنوز دارم زمزمه میکنم(ستاره ها نهفتن در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من )که خواهرم بلند میگه ساکت!

ضد حال...

دوباره بیرون و نگا میکنم، چه بارونی واقعا،نه من جدا حدس میزدم...

فقط یه فرقی با بارون داره که بیشتر شبیه بوران و طوفانه...خاکی بلن شده...مامانم داد میزنه پنجره ها رو ببندید ،خاک بشینه من تمیز نمیکنما...شدت بادو اون موقعی میفهمم که احساسم پنجره رو  رو سرم خورد شده میبینه،بس که محکم خورد به هم...

ضد حال...

تو همین حس و حالا بودم که برق میره و شجریان ترجیح میده سکوت اختیار کنه...

ضد حال...

میرم سراغ گوشی،ولی توش شجریان نداره...

کلا بی خیال میشم و سعی میکنم گروه کلمه ضدحالو از دایره لغاتم حذف کنم...

 

 

             ای بابا...